نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

فرشته کوچولو

سیزده ماهگی و جشنواره تخصصی کودک

در آخرین روز از 13 ماهگی در جشنواره تخصصی غنچه های شهر که به مناسبت روز کودک در برج میلاد برگزار شده بود شرکت کردم و کلی با اسباب بازی هایی که اونجا بود بازی کردم. در این ماه یه دندونه دیگه هم درآوردم و الان 7 تا مروارید کوچولو دارم. این هم یه خونه کوچولو که من سعی داشتم از پنجره بیام بیرون وآقای گاو که باباجونم برام خرید و این چند روز حسابی باهاش درگیرم و این عروسکهای انگشتی که مامانم با اونها برام قصه میگه ...
23 مهر 1391

من میتوانم ...

آخه چه جوری رفتی؟؟؟!!!!!!!! این جمله ای است که مامانم از چهارشنبه گذشته تا الان داره میگه، فقط بخاطر اینکه استعدادهای من رو دست کم میگیره ... نمیدونم اینکه آدم خودش بره توی تختش خیلی جای تعجب داره ... ماجرا از این قراره که مامانم به خاطر مهمونی که در پیش داشت مشغول کار بود و خوشحال از اینکه من با اسباب بازیهام سرگرمم ولی وقتی تمام خونه رو دنبال من گشت، در نهایت تعجب من رو توی تختم پیدا کرد و این سئوال برایش پیش اومده، وقتی مامان من رو توی تخت دید از شدت تعجب و کمی وحشت زل زل من رو نگاه میکرد و خشکش زده بود. بهتر بود من از مامانم عکس میگرفتم چون با اون چشمهایی که از شدت تعجب از حدقه زده بود بیرون خیلی خنده دار شده بود. ...
23 مهر 1391

کجا بشینم بهتره؟

خیلی خوشحالم چون دیگه از هر مبل و صندلی که دلم بخواد میتونم بالابرم و برای نشستن خودم انتخاب میکنم که کجا بشینم حالا کجا بشینم ؟؟!! شاید همین جا خوب باشه نه خوشم نیومد، اصلا روی میز چطوره؟!! بد نیست ولی باید جاهای دیگه ای رو هم امتحان کنم شاید جای بهتری وجود داشته باشه حالا که تا این بالا اومدم یه کلاغ پر هم با خودم بازی کنم خوووووب اینجا چطوره ... چه جای نشستن؟!! بهتره خودم رو به کلید برق برسونم نه مثل اینکه هیچ جا مثل این مبل یا بهتر بگم این تختخواب نمیشه، آخییییییش چه کیفی داره ...
16 مهر 1391

دوازده ماهگی

پایان هر ماه مامانم از کارهایی که یاد گرفتم مینوشت ولی این بار تا امروز فرصت نکرده بود که چیزی بنویسه آخه از شنبه گذشته مامانم درس و مشقش رو که به خاطر من یکسال مرخصی گرفته بود دوباره شروع کرد، 3 روز اول من هم باهاش رفتم ولی اصلاً اصلاً دلم نمیخواست از مامانم جدا بشم، تا وقتی مامان پیشم بود کلی از دیدن بچه ها ذوق میکردم و باهاشون بازی میکردم ولی امان از وقتی که مامانم میرفت ... رفتن همانا و جیغ بنفش همانـــــا ... از کارهای 12 ماهگی بگم (به قول دکترم 12 ماه یا 1سال؟؟) : وقتی مامانم صدای ببیی و جوجو و گاو و هاپو رو میپرسه من تند تند جواب میدم و بعضی وقتها قبل از اینکه حیوون بعدی رو بپرسه خودم میگم. بَبَیی میگه : بَ    &...
3 مهر 1391
1